تبليغاتX
کوله بار سکوت

کوله بار سکوت

رفیق بی کلک مادر

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب

               گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

                توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان

                    دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

+نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت17:37توسط مهرداد... | |

جان فدا کردن براي دوست چندان مشکل

 نيست،پيدا کردن دوستي که ارزش جان

 فدا کردن را داشته باشد مشکل است

+نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت18:34توسط مهرداد... | |

به دلم گفتم : خلاصه ای از عشق بگو . . .

 گفت اغاز کسی باش که پایان ِ تو باشد

+نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت0:45توسط مهرداد... | |

مژده دهید یاران بوی بهاران رسید

 

باز به دشت و دمن سبزه هزاران رسید

 

سوسن و کل در چمن شاد همی خنده زد

 

برف دگر بار بست نوبت باران رسید

 

بار دگر جویبار در قدم فصل گل

 

شاد ره جو گرفت سوی چناران رسید

 

باز صدای بهار گوش جهان تازه کرد

 

باز به طرف زمین بانگ هزاران رسید

 

روح زمین تازه گشت زندگی آغاز شد

 

مرغ حزین پر کشید مرغک خوشخوان رسید

 

نوبت فرخندگیست بر قدمش گل بکار

 

باز قدح گیر شو چشم خماران رسید

 

باز به گلشن بیا شادیت آغاز کن

 

قهقهه  مستانه کن غنچه خندان رسید

 

فصل وصال گل است باز به گلشن در آ

 

باز به دهقان بگو نوبت باران رسید

 

+نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت9:20توسط مهرداد... | |

 

  

 

باز باران بي ترانه                   گريه هايم عاشقانه

مي خورد بر سقف قلبم           ياد ايام تو داشتن

مي زند سيلي به صورت         باورت شايد نباشد

مرده است قلبم ز دستت        فكر آنكه با تو بودم

با تو بودم شاد بودم              توي دشت آن نگاهت

                     گم شدن در خاطراتت

+نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386ساعت20:55توسط مهرداد... | |

عشقم را نثار تو کردم...

اما نپذيرفتی.

 عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختی،

 کاش روزی آن را به من بر گردانی

+نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت20:44توسط مهرداد... | |

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

 وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن،

 برای تو گریستن؛ و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛

 ایکاش می دانستی بدون تو، مرگ گواراترین زندگیست؛

 بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکیباست.

 ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

 وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛ برای تو می تپد

+نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت20:8توسط مهرداد... | |

دوستي همچون سروي سرسبز ،
      چار فصلش همه آراستگي ست.
      من چه مي دانستم ،
      هيبت باد زمستاني هست.
      من چه مي دانستم ،
      سبزه مي پژمرد از بي آبي ؛
      سبزه يخ مي زند از سردي دي.
      من چه مي دانستم ،
      دل هر کس دل نيست
      قلب ها ، ز آهن و سنگ
      قلب ها بي خبر از عاطفه اند.

+نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت15:23توسط مهرداد... | |

 

زندگي دفتري از خاطرهاست ...

يک نفر در دل شب ...

يک نفر در دل خاک ...

يک نفر همدم خوشبختي هاست

 يک نفر همسفر سختي هاست

 چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...

 ما همه همسفريم.....

+نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت19:25توسط مهرداد... | |

+نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعت15:47توسط مهرداد... | |

دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

 سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است

 نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است !

+نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت12:58توسط مهرداد... | |

      

                   سال نو مبارک

              

+نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت23:26توسط مهرداد... | |


رفتي از يادم   ديگه واسه هميشه

دل من ديگه برات تنگ نمي شه

ولي اين و بدون واسه همشه  

 

با رفتنت دنيا ديگه تموم نمي شه

+نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385ساعت18:0توسط مهرداد... | |

 

+نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت12:37توسط مهرداد... | |

+نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت11:59توسط مهرداد... | |

 

دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده
دلم خیلی تنگ شده

+نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت11:53توسط مهرداد... | |

 

من هرگز نخواستم که تنها بمونی اما تو تنهایی را دوست داشتی!

همیشه شکستمش تا تو هم بشکنی اما تو سکوت را٬می پرستیدی!

دوستی یعنی بودن و خواستن اما تو دوستی را ماندن٬ماندن و ماندن معنا می کردی!

گفتم: غرق شدی!

گفتی: نه!

دیدم ٬امیدوارم تو هم دیده باشی..........

و مواظب خودت باش البته می دونم که هست!

+نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت11:44توسط مهرداد... | |

+نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت11:42توسط مهرداد... | |

وقتی می گويی فراموشت کنم

فراموش می کنم که فراموشت کنم

وقتی می گويی به خاطر بسپارم که فراموشت کنم

از ياد می برم که فراموشت کنم

وقتی می گويی بايد فراموشت کنم

هرگز فراموشت نمی کنم

+نوشته شده در یکشنبه 24 دی1385ساعت0:5توسط مهرداد... | |

خداحافظ ... همین حالا همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می‌دید

 اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است
 نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است

 خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها 
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ  ... همین حالا خداحافظ!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت12:12توسط مهرداد... | |

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

 تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

 تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...

 تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

  تنهايي را دوست دارم زيرا....

  در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظارکشيدنم را پنهان

    خواهم کرد!!!!

+نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1385ساعت15:18توسط مهرداد... | |

اگه شکستن قلب صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند!!

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت10:9توسط مهرداد... | |

بوديم و نبوديم کسي

کشت ما را غم بي همنفسي

تا که رفتيم همه يار شدند

خفته ايم و همه بيدار شدند

قدر آئينه بدانيد چو هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست!

+نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385ساعت11:12توسط مهرداد... | |

زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت.. حقيقت تلخه نه به تلخي جدايي..

 

جدايي سخته نه به سختي تنهايي!

 

+نوشته شده در شنبه 18 آذر1385ساعت10:18توسط مهرداد... | |

ای کسانی که مسئول مرگ من هستین

دوست دارم وقت مردنم چشمانم را باز بگذارید

تا همه بدانند چشم انتظار از این دنیا رفتم

 دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند

 دست خالی از این دنیا رفتم

 مرا در تابوت سیاه بگذارید تا همه بدانند

هرچه سیاه بختی بود من کشیدم

قالب یخی بر سر مزارم بگذارید

تا با اولین طلوع خورشید به جای یارم یر سر مزارم آب شود

زیرا می دانم او از مرگ من نیز با خبر نخواهد شد!

+نوشته شده در شنبه 18 آذر1385ساعت9:36توسط مهرداد... | |

 تحمل نبودنت سخته ، ولی چاره چيه قسمت من تنهائيه ،

 بود ونبودت يکيه ... بي تو، نوشتن براي تو

 سخت است . اميدی نيست ، و حتی يادگاری از تو .

  مهم نيست ، دوباره برای تو می نويسم ، و جواب

 هم نميخواهم . برای تو می نويسم ..... تو که نميخوانی ؟

  ميدانم ، نوشته هايم ارزش خواندن ندارد...

 ميدانم ، ولی باز هم می نويسم ، تنها کاريست که بلدم

+نوشته شده در شنبه 18 آذر1385ساعت9:28توسط مهرداد... | |

دلم را شکستی و گفتی                  هرچه بود گذشت

به گریه گفتمت آری! ولی چه زود گذشت

بهار بود و تو بودی  عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت.

+نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت16:58توسط مهرداد... | |

بیا تا برایت بگویم

                     چه اندازه تنهایی من بزرگ است!

+نوشته شده در یکشنبه 5 آذر1385ساعت16:16توسط مهرداد... | |

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه 5 آذر1385ساعت16:14توسط مهرداد... | |

 گفتمش: دل ميخري؟!

 

  پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل به خود ز دستانم ربود تا باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود.

+نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385ساعت14:32توسط مهرداد... | |